Skip to Content

شناسه : 31750323
دختر دانشجو:


دختر دانشجو: به سمت مرقد امام رفتم و قرص برنج را خوردم و در حیاط مرقد به خود پیچیدم. در آن چله تابستان آنچنان به خود می لرزیدم که نگاه رهگذران به من جلب می شد. سه بار قرص برنج را خوردم و هر سه بار بالا اوردم و خدا نخواست که از دنیا بروم.

به گزارش اردکان گویا؛ در مسیر زندگی هر فرد اتفاقات بسیاری رخ می دهد که فرد را با چالش ها و رنج های بسیاری روبرو می کند و گاهی باعث رشد و گاهی باعث سقوط فرد می شود.

این بار به جای روایت یک زندگی موفق و زیبا به سراغ فردی رفتیم که زندگیش سرشار از پستی و بلندی و سختی و آسانی بوده است. فردی که در اوج جوانی تنها مرجع و همراهش خدای اوست.

به سراغ دختری جوان رفتیم اما به علت آبرومند و محصل بودن او از گفتن نام و حتی دانشگاه او معذوریم.

از او خواستیم تا داستان زندگیش را برای ما تعریف کند تا شاید درسی از آن بگیریم و در سختی های پیش رو حکمت خدا را از یاد نبریم.

-از هفت سالگی پدر خود را از دست داده بودم اما حضور مادرم هیچ گاه نگذاشته بود که نبود پدر را حس کنیم و زندگیمان گرچه با سختی اما به خوبی می گذشت، من بودم و مادر و دو خواهرم. در سال 88 تصمیم گرفتیم تا با مادر و یکی از خواهرانم به سفر رفته و کمی از فضای محل زندگی خود دور شویم. در مسیر سفر متاسفانه با تصادفی که رخ داد مادر و خواهر کوچکم از دنیا رفتند و من نیزپای چپم دچار مشکل شده بود و از لحاظ ظاهری نیز دچار نقصی شدم. حالا من ماندم و خواهر بزرگ ترم که مجبور بودم با آنها زندگی کنم . بعد از گذشت سه سال از محل زندگی خود نقل مکان کردیم و به تهران آمدیم اما پیدا کردن خانه با چهار اتاق خواب با پولی که ما داشتیم وجود نداشت بنا بر این خانه ای کوچک تر گرفتیم و من اتاقی مجزا در جای دیگر تهران گرفتم و در آن ساکن شدم.

در سال 92 در رشته ای غیر مرتبط قبول و با معدل بالا از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شدم و در سال 94 در همان رشته در یکی از دانشگاه های اردکان کارشناسی ارشد قبول شدم و به اردکان آمدم. تا ترم دو خانواده ام شهریه دانشگاه را پرداخت می کردند تا این که بر سر خاستگار نا بینایی که داشتم با خواهرم دچار مشکل شدم، با بهم خوردن نامزدی من و آن پسر و دعوایی که بین من و خواهرم رخ داد، خواهرم بدون ملاحظه و حتی بدون آن که اجازه دهد وسایل و لباس هایم را از اتاقم بردارم من را از خانه بیرون انداخت.

یک هفته بود که در محلی کار می کردم. به محل کارم رفتم و ماجرا را برای صاحب آن تعریف کردم تا حقوق یک هفته من را بدهد و من بتوانم با آن پول به جایی بروم. با پول اندکی که از صاحب کارم گرفتم و با پس اندازی که روی هم 400 تومان می شد به سمت ناصر خسرو رفتم و قرص برنجی را گرفتم تا خودم را راحت کنم. به سمت مرقد امام رفتم و قرص برنج را خوردم و در حیاط مرقد به خود پیچیدم. در آن چله تابستان آنچنان به خود می لرزیدم که نگاه رهگذران به من جلب می شد. سه بار قرص برنج را خوردم و هر سه بار بالا اوردم و خدا نخواست که از دنیا بروم.

با پولی که داشتم راهی اردکان شدم تا شاید در اردکان کاری پیدا کنم و بتوانم به زندگیم ادامه دهم. با ورودم به اردکان با یکی از کارمندان دانشگاه تملس گرفتم و ماجرا را برای او تعریف کردم و او شماره فردی را به من داد که  برای مادرشان پرستاری می خواستند و حالا با آن خانواده اشنا شدم و به پرستاری از مادر این خانواده مشغولم. آنچنان این خانواده را دوست دارم و آنها آنچنان به من لطف دارند که خدا را بابت این زندگی شکر می کنم. در حال حاضر مشکل من پرداخت شهریه دانشگاهم و هزینه عمل پا و هزینه خرید داروهایم است که بعد از تصادف برایم ایجاد شده است، که با پولی که از پرستاری به دست می آورم نمی توانم همه آن را پرداخت کنم.

در پایان گروه خبری اردکان گویا آمادگی خود را برای ياري رساندن به اين دختر جوان اعلام ميدارد.

 






آخرین عناوین آخرین عناوین