Skip to Content

شناسه : 30520257


خدیجه که می گوید حوصله رادیو و تلویزیون را ندارد و‌ترجیح می دهد بعد از رسیدگی به کارهای خانه، مزرعه و‌حیوانات، سرش را به عروسک هایش گرم کند.

به گزارش اردکان گويا؛  او با عروسک های مزرعه اش زندگی می کند، شبها که هوا تاریک می شود به آنها قول می دهد خیلی زود نزد شان برگردد و با طلوع خورشید و روشن شدن هوا اول به سراغ عروسک هایش که حالا دیگر بخشی از زندگی او شده‌اند می رود و سلام می گوید، برایشان درد دل می‌کند و به آنها قول می دهد خیلی زود عروسک دیگری را به جمع‌شان اضافه کند

25 کیلومتری که در مسیر «جاده چوپانان» از اردکان یزد فاصله بگیری، به مزرعه می‌رسی! لکه‌ای سبز در بیابانی خشک و برهوتی تمام نشدنی. در تمام این سال‌ها اندک رهگذرانی که می‌آمدند و از این جاده عبور می‌کردند، کوچکترین توجهی به این مزرعه جنب جاده نشان نمی‌دادند. راستش را بخواهید، رهگذری نبود، اما اگر هم بود، نگاهی نبود! اما حالا کمتر رهگذر یا مسافری است که از این جاده بگذرد و میخکوب مزرعه «عطایی زاده» (معروف به دم کفتار) نشود. «حنا دختری در مزرعه»، «سنجد»، «بانو»، «غلام» و ده‌ها عروسک ریز و درشت دیگری که رو به جاده ایستاده‌اند، دلیل نگاه‌های کشدار و کنجکاو رهگذران و موجب به فکر فرو رفتن هر بازدید‌کننده‌ای است که بی‌معطلی سراغ خالق آنها  «خدیجه عباسی»  را می‌گیرد.

مزرعه «دم کفتار» ما را به نوعی یاد باغ سنگی «درویش خان اسفندیارپور»[البته در مقیاسی بسیار کوچکتر] می‌اندازد؛ پیرمرد کر و لالی که باغ سنگی منحصر به فردش را در اواسط دهه چهل در یکی از روستاهای سیرجان استان کرمان علم کرد و پرویز کیمیاوی، فیلمساز برجسته ایرانی، آن را پیشکش حافظه بصری ایرانیان کرد. حالا «خدیجه عباسی» بانوی 55 ساله یزدی با ساخت عروسک‌هایش پا جای پای درویش‌خان گذاشته تا دنیایی مخصوص به خود و برگرفته از زندگی خود بیافریند.خدیجه خانم هیچ رقم زیر بار گفت‌و‌گو نمی‌رفت. هرچند اصرارمان کار را به آنجا رساند که دست آخر بپذیرد و از زندگی‌اش بگوید.

در روستای «مرزه میراب» به‌دنیا آمده و از 7 سالگی چرای گوسفندان، دوشیدن شیر وتأمین آذوقه آنها برعهده‌اش بوده است.7 خواهر و 2برادر داشت و از زمانی که خودش را شناخت کمک حال مادرش بود و قالی می‌بافت، تا اینکه 15 ساله شد و چاره‌ای نداشت جز اینکه با مردی که از لحاظ سن و سال جای پدرش بود، ازدواج کند.صدایش پر از شادمانه‌های کودکانه است و باورت می‌شود که تنها به ظاهر و در شناسنامه است که 55 سال دارد، وگرنه سکنات و حرف‌هایش نشان از نوعی شیطنت دخترانه دارند. همین هم هست که به صرافت می‌افتی، ساخت این عروسک‌ها ریشه در این ذوق کودکانه دارند؛ عروسک‌هایی که هر کدام‌شان قصه‌ای مختص خودشان دارند. بیشتر که بر داستان زندگی عروسک‌ها دقیق می‌شوی، به اتفاقات مختلف زندگی «خدیجه عباسی» می‌رسی. به این معنا که داستان زندگی هر کدام از عروسک‌هایش چکیده و بریده‌ای از داستان زندگی خود خدیجه هستند که در نهایت باعث شده تصمیم بگیرد تمام گره‌های درونش را با ساختن این عروسک‌ها باز کند.

خدیجه مکثی کرد و پرده افکارش را به 40 سال قبل سنجاق کرد؛ همان شبی که غلام به خواستگاری‌اش آمده بود و چاره‌ای جز این نداشت که به این وصلت، رضایت بدهد. فهمیدن حرف‌هایش به خاطر لهجه شیرین اما بسیار غلیظ یزدی‌اش گاه قدری سخت است: «شوهرم یک بار ازدواج کرده بود، اما چون از همسر اولش فرزندی نداشت، برای بار دوم با من که 20 سال از او کوچکتر بودم، ازدواج کرد. من را می‌گذاشت خانه مادر و پدرش و خودش می‌رفت پیش زن اولش و در هفته یک یا دو بار به دیدنم می‌آمد. خانه شوهر با خانه پدر و مادرم فرق زیادی نداشت. آنجا هم مدام مشغول کار بودم و روی هم رفته زندگی‌ام سخت بود.»

به اینجای داستان که رسید لحن حرف‌هایش عوض شد، بغض گلویش را فشرد و به سختی از تولد نخستین فرزندش گفت که دختر بود و تنها 5 ماه او را در آغوش گرفت: «یک روز بی‌هوا سر و کله شوهرم پیدا شد و بچه را از بغلم گرفت و با خودش برد. بعدها فهمیدم که بچه من را برای همسرش برده است تا از حسادت اینکه من بچه دار شده‌ام نمیرد. همان موقع بود که تصمیم گرفتم از شوهرم جدا شوم اما به اجبار پدر و مادرم در زندگی مشترکی که همیشه یک پای آن می‌لنگید، ماندم و سوختم و ساختم.

شروعی دوباره
روزها از پی هم سپری می‌شدند و زندگی خدیجه نه تنها روی آرامش به خود نمی‌دید که هر روز سخت‌تر هم می‌شد. او مادر 8 بچه قد و نیم قد شده بود و با مرگ پدر و مادر شوهرش، تمامی مسئولیت زندگی را به تنهایی بر شانه‌های نحیف خود حس می‌کرد؛ هرچند در نهایت از پس آن برآمد و بچه‌ها را به هر سختی و مشقتی بود از آب و گل درآورد؛ هرچند با بزرگتر شدن دختر‌ها وضعیت بغرنج‌تر هم می‌شد. وقت ازدواج‌شان رسیده بود و هر کسی که به خواستگاری می‌آمد تا می‌فهمید با پدرشان زندگی نمی‌کنند می‌رفت و پشت سرش را هم نگاه نمی‌کرد تا همین 15 سال قبل که شوهر خدیجه برای همیشه همسر اولش را رها کرد و پیش خدیجه آمد.

خدیجه با یادآوری آن روزها گفت: شوهرم زن اولش را ترک کرده بود و به تنهایی در مزرعه دم کفتار که نیم ساعت با شهر فاصله دارد زندگی می‌کرد، از آن طرف من هم ناراحتی‌های اعصاب گرفته بودم و روزی 25 عدد قرص اعصاب می‌خوردم و با قالیبافی و کشاورزی زندگی را می‌چرخاندم. کم کم به دلیل کمردردهای شدید نمی‌توانستم قالی ببافم و زندگی هم سخت‌تر شد تا اینکه به اصرار شوهرم به مزرعه رفتم. 7 دختر داشتم و باید آنها را عروس می‌کردم، اگر پدر بالای سرشان نبود کسی به خواستگاری‌شان نمی‌آمد، خودم هم که با آن همه آزار و اذیت شوهرم باز هم او را دوست داشتم و می‌گفتم باید با هر خوشی و ناخوشی کنار هم بمانیم. با اینکه از رفتارهایش دلگیر بودم اما برای خودم این آواز را می‌خواندم «قلبی که شکسته شد، دیگه نازش نکنید / دفتری که بسته شد دیگه بازش نکنید...» تا قانع شوم به این مزرعه دورافتاده بیایم. می‌دانستم در این مزرعه خشک و کویری که آب شیرین هم ندارد هیچ خانواده‌ای تا یکی،‌دو فرسنگی  آن زندگی نمی‌کند و مزرعه‌دارها فقط برای سرکشی به درختان پسته و آبیاری این جا می‌آمدند، ولی برای اینکه بچه‌هایم سر و سامان بگیرند چاره‌ای جز آمدن به مزرعه دم کفتار نداشتم.

اینطور که خدیجه می‌گوید، مزرعه «دم کفتارها» [یعنی منطقه‌ای که مزرعه نیز جزئی از آن است] وسعتی نزدیک به 100 هکتار دارد و 5 باغدار در این منطقه باغ‌های پسته‌شان را برقرار ساخته‌اند اما از میان آنها، تنها خدیجه عباسی و همسرش هستند که وسط مزرعه‌شان یک خانه کاهگلی دارند و آنجا زندگی می‌کنند.خدیجه که به قول خودش سرش را به باغ پسته و محصولات کشاورزی گرم کرده بود، نان می‌پخت، از شیر گوسفندان ماست، پنیر، کره، کشک، دوغ و... درست می‌کرد و یک عالمه مرغ و خروس دور خودش جمع کرده بود، با وجود این همه کار، عطشی را در وجودش احساس می‌کرد که چاره‌اش را نمی‌دانست تا اینکه یک روز، نمی‌داند چرا اما ندایی در درونش او را به ساختن عروسک‌هایی وادار می‌کرد که برای هر کدام‌شان در ذهن داستان‌ها داشت.

دنیای عروسکی
«دور و برم را پر کرده بودم از لباس‌های کهنه، تکه‌های چوب و هر چیزی که می‌شد با آن «عروسک» ساخت و شوهرم کنجکاو شده بود که می‌خواهم چکار کنم. قدرتی را در دست‌ها و مغزم حس می‌کردم که تا قبل از آن تجربه‌اش نکرده بودم. دوست داشتم سریع‌تر نخستین عروسکم را که داستان زندگی‌اش شبیه داستان زندگی خودم بود درست کنم. فکر کنم 3 روز طول کشید تا «حنا دختری در مزرعه» را درست کردم و بعد از آن عروسک‌های بعدی را ساختم که هر کدام‌شان یک ماجرایی دارند.» خدیجه که می‌گوید حوصله رادیو و تلویزیون را ندارد و ترجیح می‌دهد بعد از رسیدگی به کارهای خانه، مزرعه و حیوانات، سرش را با عروسک‌هایش گرم کند تا در دنیای متفاوت آنها غرق شود، تا به حال بیشتر از 20 عروسک بزرگ جثه ساخته است که طول تعدادی از آنها حتی به 2 متر و عرض‌شان به 1 متر می‌رسد و برای همه‌شان هم اسم انتخاب کرده است. کافی است اسم یکی از آنها را به زبان بیاوری تا با لهجه شیرینش داستان زندگی‌شان را برایت تعریف کند. او با عروسک‌های مزرعه‌اش زندگی می‌کند، شبها که هوا تاریک می‌شود به آنها قول می‌دهد خیلی زود نزد‌شان برگردد و با طلوع خورشید و روشن شدن هوا اول به سراغ عروسک‌هایش که حالا دیگر بخشی از زندگی او شده‌اند می‌رود و سلام می‌گوید، برایشان درد دل می‌کند و به آنها قول می‌دهد خیلی زود عروسک دیگری را به جمع‌شان اضافه کند.

آشتی با دنیای عروسک‌ها زندگی خدیجه را متحول کرده است، دیگر از آن احساس افسردگی سابق خبری نیست، سکوت و غربت مزرعه آزارش نمی‌دهد و برای خودش کلی دوست پیدا کرده که هر کدام‌شان به نوعی روایتگر روزهایی هستند که بر خدیجه گذشته و همین احساس همدرد داشتن است که باعث شده، با وجود 55 سال سن، خودش را یک دختر 16 ساله بداند. می‌گوید، برای همسایه‌ها، اقوام و حتی فرزندانش باورکردنی نیست که او با وجود گذشته طاقت‌فرسایی که داشته تا این حد چهره‌اش خندان و شادمان باشد و با تعدادی عروسک که گاهی اوقات همسایه‌ها آنها را مترسک می‌خوانند (البته خدیجه از این بابت ناراحت می‌شود و با جدیت می‌گوید هر کدام از این عروسک‌ها برای خودشان نام و نشانی دارند و مترسک نیستند) دلخوش است. اما او برای حرف‌های ناامیدکننده و گاه همراه با تمسخر آنها اهمیت قائل نیست و هر روز ساعات زیادی را با «بی‌بی» می‌گذراند که زنی غمدیده است و شوهرش به رحمت خدا رفته و داستان زندگی‌اش شبیه به داستان زندگی مادر خدیجه است و کاربافی– همان سفره و چادر شب که از صنایع دستی یزد محسوب می‌شود - می‌کند. در کنار بی‌بی، «بانو» (زن ستمدیده‌ای که از شدت غم و غصه شکمش برجسته شده و قامت خمیده‌ای دارد)، غلام (همسر بانو که به قول خدیجه دلش ناخَش شد و برای معذرت خواهی با دسته گل به دیدن بانو آمده است)، حنا (زن قالیبافی که داستان زندگی‌اش شبیه به روزگار سخت خدیجه است)، سنجد(عروسک کودکی‌های خدیجه) و... عروسک‌های دیگر هم هستند که هرکدام شخصیت‌های خاص خودشان را دارند و روزهای خدیجه با حضور آنهاست که معنا پیدا می‌کند. البته تنها عروسک‌ها نیستند که نام و نشان دارند، خدیجه حتی برای تک تک حیوانات مزرعه‌اش نیز نامی انتخاب کرده و غروب‌ها که می‌خواهد آنها را به سمت لانه‌شان هدایت کند، به اسم صدایشان می‌کند. وقتی بز پا سفید، دندون عملی، سوسکی، بابا کرم، مروارید، شنگول، منگول، حبه انگور و شنبه تا جمعه را صدا می‌کند تازه می‌فهمی که با مرغ، خروس، غاز و گوسفندهایش نیز حرف می‌زندکه هر کدام‌شان را فرزندان، همسایه‌ها و دوستانش می‌داند.

شمال خلیج فارس
بی شک کند و کاو در لایه‌های شخصیتی خدیجه عباسی، هر روانشناس و روانکاوی را به ارائه نظریه‌ای متفاوت وا می‌دارد؛ اما آنچه خود او نیز بدان اذعان دارد، این است که این علاقه‌مندی ریشه در دوران کودکی او دارد. همان دورانی که به دلیل مشغله زیاد خانواده و تنگدستی شان، کسی برای خدیجه عروسک نمی‌خرید یا اینکه مادر و مادربزرگش مجال درست کردن عروسک برای او را نداشتند و تنها از عروسک‌هایی که دست دوستانش می‌دید خاطراتی به ذهن سپرده است... نوجوانی که تا خواسته خودش را پیدا کند، با مردی 20 و چند سال بزرگتر از خودش ازدواج کرده است. نه طعم کودکی را خوب چشیده و نه فهمیده نوجوانی چیست و چه دنیای پر رمز و رازی دارد. حتی همان روزهایی که اوایل ازدواجش بود و می‌خواست یواشکی و به دور از چشم پدرشوهر و مادر شوهر برای خودش عروسک بسازد و شاید با آنها بازی و درد دل کند. همه این ویژگی‌ها و همین دنیای منحصر به فرد خدیجه بود که «سیدمصطفی فخاری» را به ساخت مستند «شمال خلیج فارس» (مستندی که خدیجه عباسی و زندگی‌اش را به تصویر می‌کشد) وادار کرده است.

او که لیسانس رشته سینما دارد و مدتی است با این زن آشنا شده  تمام عروسک‌های مزرعه «دم کفتار»را مصداق برش‌هایی از زندگی پر فراز و نشیب خدیجه عباسی می‌داند که تا به حال جز به شهر مشهد آن هم برای یک مرتبه، به شهر دیگری سفر نکرده است.فخاری که از نزدیک شاهد روزها و لحظه‌هایی که بر خدیجه می‌گذرد، بوده است دلیل انتخاب عنوان «شمال خلیج فارس» را برای مستندش، خودِ خدیجه می‌داند و می‌گوید: وارد بخش مزرعه هاشمی‌ها که می‌شوی جر کویر چیزی نمی‌بینی اما کمی که نزدیک‌تر می‌شوی مزرعه «دم کفتار‌ها» با درختان سبزش فضا را تغییر می‌دهد. خدیجه این منطقه سرسبز را شبیه به شمال (شمال ایران) می‌داند که هیچ گاه در عمرش ندیده و تنها آوازه‌اش را شنیده و به همین خاطر مزرعه «دم‌کفتار‌ها» را «شمال خلیج فارس» معرفی  می‌کند.

 

روزنامه ایران 






آخرین عناوین آخرین عناوین